تبليغاتX
عشق ابدی در اسمان ها.....

عشق ابدی در اسمان ها.....

یه مدته خدا جوابمو نمی ده

 

خدایا صدامو می شنوی؟؟؟


کجاییی؟؟؟

 

بیا ببین بندت داره بهترین دوران زندگیشو از دست می ده

خدای عزیزم...

کمکم کن

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 23:42  توسط باران  | 

مرد کور

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
 امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم  !!!!!
     وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 14:48  توسط باران  | 

خدا

خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد: او

 می گوید آری و آنچه می خواهی به تو می دهد.

 او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد.

 او می گوید صبر كن و بهترین را به تو می دهد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 14:41  توسط باران  | 

دست یافتید؟؟

سلام دوستان گلم خوب چی شد ایا شروع کردین به نماز خوندن؟؟؟؟ نمی شه و نمی تونم نداریم اگه می خواین لذت عشق خدا رو بچشین از یه جایی باید شروع کنید دیگه اخه مگه چه قدر وقتتونو می گیره؟؟؟؟ باور کنین ما تو روز چه قدر وقتمونو برای مسائل مختلف می ذاریم ولی فقط ۱۰ دقیقه یا کمتر برای خدای خودمون اون که عاشق بنده هاشه وقت نداریم؟؟ این واقعا خیلی بی انصافیه پس به خودمون بیاییم اینه واقعا رسم بندگی خدا عاشق بنده هاشه اون عشق به وجود اورد بعد ما یه نمازو نخونیم پس تبلیو بذاریم کنار بیایین با هم شروع کنیم من که شروع کردم تا شروع نکنین نمی تونم سر مبحث بعدی برماااااااااا پس از همین حالا شروع کن پاشو اگه نمازتو نخوندی بلند شو یا علی


روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت { می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد }

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

{ با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست . } گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه را بر ادامه ی کلامش بست .

سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند .

خدا گفت : { ماری در راه لانه تو بود . خواب بودی ، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند ، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . }

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .

خدا گفت : { و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی . }

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد .




می دونی وقتی خدا داشت تو رو بدرقه می کرد بهت چی گفت ؟
بهت گفت : جائی که تو داری می ری مردمی داره که تو رو می شکنن ... نکنه یه وقت غصه بخوری ؟! من همیشه با تو هستم و تنهات نمی ذارم !!! توی کوله بارت عشق می ذارم که گذشت داشته باشی .. قلب می دم که برای همه جا بدی .. اشک می دم که تو رو همراهی کنه .. و مرگ می دم تا دوباره برگردی پیش خودم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 15:6  توسط باران  | 

حدیث نماز

مردی که برای اقامه نماز جمعه از خانه خارج شود و در این راه بمیرد برای اوست بهشت.

امام علی (ع)

اولین چیزی که به حساب ان رسیدگی می کنند نماز است. 

                                        حضرت محمد (ص)

 

به نماز نگویید کار دارم به کار بگویید وقت نماز است. 

حضرت محمد (ص)

 

 

غیر از خدا که هرگز در فکر او نبودی      هر چیز از تو کم شد وقت نماز پیداست.  

                                  

                                   صائب تبریزی  

 

نماز دژ و قلعه محکمی است  که نماز گزار را از حملات شیطان نگاه می دارد. 

                                   امام علی (ع) 

 

 

اگر همه ی ابهای دریا جوهر شوند و همه ی درختان قلم شوند و همه ی فرشتگان نویسنده شوند نمی توانند ثواب نماز جماعت را بنویسند

 حضرت محمد(ص)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:1  توسط باران  | 

نماز


اولین راه برای دستیابی به خدا و عشق او نمازه می خوام قدم قدم باهاتون شروع کنم اول از همه بیاین با هم نمازامونو سر وقت بخونیم تا صدای اذانو می شنویم بریم نمازو بخونیم خیلی تاثیر داره تو نزدیکی به خدا پس بیایین از همین الان شروع کنیم یا علی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:1  توسط باران  | 

شعر خدا

پيش از اين ها فكر مي كردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچ كس از جاي او آگاه نيست
هيچ كس را در حضورش راه نيست

پيش از اين ها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها

زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود

*****
تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست و رويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست
فرش هایش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد

مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد

مي توان مثل علف ها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد

مي توان درباره هر چيز گفت
مي شود شعري خيال انگيز گفت....

*****
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر


گرچه مجنونم و صحراي جنون جاي من است **** ليك ديوانه تر از من ، دل شيداي من است
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:0  توسط باران  | 

ادامه عشقم




اگر می خواهید عشقی زیبا و قشنگو تجربه کنید به سمت خدا بروید باور کنید بعد از مدتی به لذتی می رسید که قابل مقایسه با عشقای زمینی نیست همه جا حضورشو حس می کنی همه جا می دونی باهاته داره نگات می کنه اگه می دونستی موقعی که داری گناه می کنی خدا داره نگات می کنه و چه قدر از گناه بندش دلش می شکنه هیچ وقت گناه نمی کردی او بود که عشق را بوجود اورد اصلا منشائ عشق خداست وای به حال بنده هایی که با خدا نیستند.خدا عاشق بنده هاشه می دونی از کجا می فهمم؟از اونجایی که می گه اگر بنده ای یک قدم به سمت من بیاد من ده قدم به سمت او می ایم مهربونی از این بیشتر دیده بودی؟ ای خدا خیلی دوستت دارم منو بابت تمام گناهام ببخش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:0  توسط باران  | 

خدا می خواهمت


 

تو مرا می پرسی ، که چه چیز می خواهم!
من خدا می خواهم
در تکاپوی و تلاش زندگی
من یه راه می خواهم ، که دلم می خواهد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:58  توسط باران  | 

خدا


عمری به جز بیهوده گفتن سر نکردیم

تقویمها گفتند و ما باور نکردیم

دل در تب لبیک تاول زد ولی ما

لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:56  توسط باران  |